TIGblogs TIG | TIGblogs GROUP TIGBLOGS LOGIN SIGNUP
Pedram
Pedram
« previous 5


به اصفهان رو
Translations available in: English (original) | French | Spanish | Italian | German | Portuguese | Swedish | Russian | Dutch | Arabic

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می
بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن
ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را

(ملک الشعرای بهار)

August 26, 2008 | 1:36 PM Comments  0 comments

Tags:


وطن یعنی همین جا یعنی ایران
Translations available in: English (original) | French | Spanish | Italian | German | Portuguese | Swedish | Russian | Dutch | Arabic

وطن یعنی وطن استان به استان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختیاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان
دو آذربایجان، ایلام، گیلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز
گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان
حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ
تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی شب رحمت شب قدر
شب جوشن، شب روشن، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر
سده نوروز یلدا مهرگان تیر
هزاران خط و نقش مانده در یاد
صبا کلهر کــمال‌الملک بهزاد
نکیسا باربد تنبور نی چنگ
سرود تیشه فرهاد در سنگ
سر و سرمایه‌های سرفرازی
حکیم و بوعلی سینا و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی
ابوریحان و صدرا سهروردی
به بحر علم و دانش ناخدایی
عراقی رودکی جامی سنائی
وطن یعنی به فرهنگ آشنائی
دُر لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام
وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی
عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی پیام پند سعدی
زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز
حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی هوا و حال حافظ
شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی بتیره دمدمه کوس
طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهائی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز
وطن یعنی حریم گیو گودرز
وطن یعنی امید ناامیدان
خروش و ویله گردآفریدان
وطن یعنی دل و دستی در آتش
روان و تن کمان و آتش آرش
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز
سواران قران و رخش و شبدیز
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون
وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن
به اوج آریوبرزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید آزاده جانباز
شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز
وطن یعنی شکوه سر فرازی
وطن یعنی ز عالم بی‌نیازی
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران



November 27, 2007 | 1:24 PM Comments  0 comments

Tags:


View my recent photos on flicker

pedramatic - View my recent photos on Flickriver

October 25, 2007 | 9:12 PM Comments  2 comments

Tags:


من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد

امروز نيمه شعبان است ، ...
اين شعر مال يه شاعر دوست داشتنيه،‌.
به هر حال من اين شعر منا ياد همون كسي انداخت كه امروز روز سالروز تولدشه،
-منتظرتيم-
_____________________________________________

من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد
من خواب يك ستارة قرمز ديده‌ام
و پلك چشمم هي مي‌پرد
و كفش‌هايم هي جفت مي‌شوند
و كور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستارة قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده‌ام
كسي مي‌آيد
كسي مي‌آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست
مثل پدر نيست ، مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست ،‌ مثل مادر نيست
و مثل كسي است كه بايد باشد.
و قدش از درخت‌هاي خانة معمار هم بلند‌تر است
و از برادر سيد جواد هم
كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده نمي ترسد
و از خود سيد جواد هم ،
كه تمام اتاق‌هاي منزل ما مال اوست نمي‌ترسد
و اسمش آنچنان كه مادر
در اول نماز و آخر نماز صدايش مي‌كند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و مي‌تواند تمام حرف‌هاي سخت كتاب سوم را
با چشم‌هاي بسته بخواند
و مي‌تواند حتي هزار را
بي‌آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و مي‌تواند از مغازة سيد جواد،
هر چقدر كه لازم دارد، جنس نسيه بگيرد
مي‌تواند كاري كند كه لامپ "الله"
كه سبز بود؛ مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ ...
چقدر روشنايي خوبست
چقدر روشنايي خوبست
من چقدر دلم مي‌خواهد_
كه يحيي يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چقدر دلم مي‌خواهد،
كه روي چارچرخه يحيي ميان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوب است
چقدر باغ ملي رفتن خوب است
چقدر مزه پپسي خوب است
چقدر سينماي فردين خوب است
و من چقدر از همه چيزهاي خوب خوشم مي‌آيد
و من چقدر دلم مي خواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اينهمه كوچك هستم
كه در خيابان‌ها گم مي‌شوم
چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست
و در خيابان‌ها هم گم نمي‌شود
كاري نمي‌كند كه،
آنكسي كه به خواب من آمده است،
روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه
كه خاك باغچه‌هاشان هم خونيست
و آب حوض‌هاشان هم خونيست
و تخت كفش‌هاشان هم خونيست
چرا كاري نمي‌كنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله‌هاي پشت بام را جارو‌ كرده‌ام
و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام
چرا پدر فقط بايد در خواب خواب ببيند.
من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام
و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام
كسي مي‌آيد
كسي مي‌آيد
كسي كه در دلش با ماست ،‌در نفسش با ماست ،
در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را
نمي‌شود گرفت
دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درخت‌هاي كهنه يحيي بچه كرده است
و روز به روز
بزرگ مي‌شود ، بزرگ مي‌شود
كسي از باران ، از صداي شرشر باران ،
از ميان پچ و پچ گل‌هاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي‌آيد
و سفره مي‌اندازد
و نان را قسمت مي‌كند
و پپسي را قسمت مي‌كند
و باغ ملي را قسمت مي‌كند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي‌كند
و روز اسم نويسي را قسمت مي‌كند
و نمره مريخانه را قسمت مي‌كند
و چكمه‌هاي لاستيكي را قسمت مي‌كند
و سينماي فردين را قسمت مي‌كند
درخت‌هاي دختر سيد جواد را هم قسمت مي‌كند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت مي‌كند
و سهم ما را هم مي‌دهد
من خواب ديده‌ام.





September 19, 2005 | 12:50 PM Comments  1 comments

Tags:


در قير شب

____________________________
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي‌بندد
مي‌كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست‌ها پاها در قير شب است

سهراب سپهري
Sohrab Sepehry
Poet and Painter
1928-1980

May 8, 2005 | 7:25 AM Comments  0 comments

Tags:


« previous 5


Pedram N.'s Profile


Latest Posts
به اصفهان رو
وطن یعنی...
View my recent photos...
من خواب...
در قير شب

Monthly Archive
September 2004
October 2004
March 2005
May 2005
September 2005
October 2007
November 2007
August 2008

Change Language



14145 views
Important Disclaimer