امروز نيمه شعبان است ، ...
اين شعر مال يه شاعر دوست داشتنيه،.
به هر حال من اين شعر منا ياد همون كسي انداخت كه امروز روز سالروز تولدشه،
-منتظرتيم-
_____________________________________________
من خواب ديدهام كه كسي ميآيد
من خواب يك ستارة قرمز ديدهام
و پلك چشمم هي ميپرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستارة قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديدهام
كسي ميآيد
كسي ميآيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست
مثل پدر نيست ، مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست
و مثل كسي است كه بايد باشد.
و قدش از درختهاي خانة معمار هم بلندتر است
و از برادر سيد جواد هم
كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده نمي ترسد
و از خود سيد جواد هم ،
كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
و اسمش آنچنان كه مادر
در اول نماز و آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند تمام حرفهاي سخت كتاب سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را
بيآنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و ميتواند از مغازة سيد جواد،
هر چقدر كه لازم دارد، جنس نسيه بگيرد
ميتواند كاري كند كه لامپ "الله"
كه سبز بود؛ مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ ...
چقدر روشنايي خوبست
چقدر روشنايي خوبست
من چقدر دلم ميخواهد_
كه يحيي يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چقدر دلم ميخواهد،
كه روي چارچرخه يحيي ميان هندوانهها و خربزهها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوب است
چقدر باغ ملي رفتن خوب است
چقدر مزه پپسي خوب است
چقدر سينماي فردين خوب است
و من چقدر از همه چيزهاي خوب خوشم ميآيد
و من چقدر دلم مي خواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اينهمه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نميشود
كاري نميكند كه،
آنكسي كه به خواب من آمده است،
روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه
كه خاك باغچههاشان هم خونيست
و آب حوضهاشان هم خونيست
و تخت كفشهاشان هم خونيست
چرا كاري نميكنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پلههاي پشت بام را جارو كردهام
و شيشههاي پنجره را هم شستهام
چرا پدر فقط بايد در خواب خواب ببيند.
من پلههاي پشت بام را جارو كردهام
و شيشههاي پنجره را هم شستهام
كسي ميآيد
كسي ميآيد
كسي كه در دلش با ماست ،در نفسش با ماست ،
در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را
نميشود گرفت
دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درختهاي كهنه يحيي بچه كرده است
و روز به روز
بزرگ ميشود ، بزرگ ميشود
كسي از باران ، از صداي شرشر باران ،
از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد
و سفره مياندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
و نمره مريخانه را قسمت ميكند
و چكمههاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
درختهاي دختر سيد جواد را هم قسمت ميكند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
و سهم ما را هم ميدهد
من خواب ديدهام.